فاطمه زهرافاطمه زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه سن داره
نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

دختری فراتر از همه

یک سال و دو ماه گذشت

سلام مامانی ببخشید که این قدر دیر به وبلاگت سر میزنم تو این چند وقتی که نیامدم یه اتفاقاتی افتاد اولین اتفاقی این بود که شما ابجی دار شدی که اسمش نازنین زهرا هستش دومین اتفاق اینه که ما شما رو تو یک سال و هشت ماهگی از شیر گرفتیمت مامان گلم تو پست بعدی بهت تعریف میکنم که چه اتفاقاتی برات افتاده با تشکر مامان طاهره   ...
26 مرداد 1394

مسافرت به مشهد

سلام به زائر کوچولوی امام رضا دخمل نازم با مامان وبابا در تاریخ 8خرداد1393راهی مشهد شد. البته اول سر راه باهم رفتیم خونه اقا جواد دوست بابا در سمنان.یک روز اونجا بودیم دخملی رو بردیم بیرون براش کلاه خریدیم بعدش رفتیم پارک کلی بازی کردی(مبارکت باشه گلم) صبح جمعه حرکت کردیم به سمت مشهد.خانمی بابا احمد صندلی عقب رو کلا برا شما اماده کرده بود شما هم راحت بازی میکردی هروقت هم خسته میشدی میخوابیدی عصر رسیدیم مشهد همون موقع بارون گرفت پس رفتیم دنبال یه سوئیت تا استراحت کنیم. سوئیت که گرفتیم خیلی خسته بودیم برای همین زود خوابیدیم تا صبح سر حال بریم حرم. صبح هم غسل زیارت کردیم و سه نفری رفتیم زیارت.زیارتت قبول زائر کوچولو.همه بهت زن...
29 خرداد 1393

خاطرات نوروز 93

سلام مامان گلم امیدوارم سال جدید سال خوب وخوشی برات باشه ملوسکم. بالاخره وقت کردم تا برات تعریف کنم که عید امسال چه جوری گذشت. ما روز عید به سمت یزد حرکت کردیم تا سال تحویل خونه اقا جون باشیم.سال تحویل ساعت20:27دقیقه بود. لحظه سال تحویل همگی سر سفره نشستیم و اقاجون دعا کرد وسال که تحویل شد همه روبوسی کردن و حالا نوبت عیدی گرفتن بود که دخملم از دست مامان جون واقاجون عیدیشو گرفت.دست گلتون درد نکنه. روز اول عید رفتیم هرات خونه پسردایی های اقاجون.دوروز موندیم بعد رفتیم شهربابک بعد رفسنجان خونه عمه حشمت. از اونجا هم برای اولین بار رفتیم سیرجان خونه دوستای مامان وبابا. واقعا خوش گذشت و خاطرات د...
9 ارديبهشت 1393

روز عشق

    سلام به ثمره عشقمون مامان گلم به روز 25بهمن روز ولنتاین میگن یا روز عشق.البته ما ایرانیها چند سالیه که به روز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه روز عشق میگیم. واقعا هم عشق واقعی و اسمانی رو تو زندگی اون دو بزرگوار میبینیم امسال روز عشق بابایی حسابی مارو سورپرایز و شرمنده کرد .با دایی و دخملمون رفتیم بام تهران کلی عکس گرفتیم بعدش با هم رفتیم شام بیرون پیتزا خوردیم.البته برا دخملمون سیب زمینی سفارش دادیم. مامانی نشستی وسط میز و تمام میزو به هم ریختی .تمام دستمالها رو ریز ریز کردی و زیر میز انداختی کلی از دستت خندیدیم.شیطون بلا بابایی با کادویی هم که به مامان داد حسابی مامانو شرمنده کرد.یه سرویس طلای ...
31 فروردين 1393

پایان اولین سال زندگیت

سلام به دخمل خانم یکسالمون نوشته های پایان سال92رو تو سال جدید برات مینویسم. خداروشکر سال92 سال خوبی برامون بود.اغاز سال با تولد عشق زندگیمون شروع شد ولذت پدر و مادر شدن رو بهمون خدای بزرگ بخشید. بعدش خونمونو اوردیم تهران.شش ماه بعد بابا احمد کارش تو شهرداری باقرشهر درست شد و خداروشکر شاغل شد خدایا شکرت بابت نعمتهایی که تو این یکسال به ما دادی باتشکر مامان طاهره ...
31 فروردين 1393

تولدت مبارک هستی ما

سلام سلام ستاره   امروز که روز اول عیده(عیدت مبارک خانم طلا)(1393)مصادف با روز تولد دخمل نازمون هم میشه. تولد تولد تولدت مبارک      مبارک مبارک تولدت مبارک امسال روز تولدت یزد خونه اقا جون بودیم.عمه ها عمو ومامان جون هم بودن.همه بهت تبریک گفتن روی ماهتو بوسیدن و بهت کادو دادن.دست گل همشون درد نکنه. راستی مامانی بابایی خاله ها دایی ودختر دایی نرگس هم زنگ زدن و تبریک گفتن منم به جای شما تشکر کردم. خیلی دوست داریم و امیدواریم سالهای سال در کنارهم با خوبی وخوشی زندگی کنیم با تشکر بابا احمد و مامان طاهره   ...
31 فروردين 1393

دختری در گرمابه

سلام به تک ستاره زندگیمون بالاخره موفق شدیم از گرمابه رفتن دخترمون عکس تهیه کنیم امروز جمعه ١٨ بهمن ساعت ١٠:٣٠ شب دخملی با مامان صدیقه و خاله زهرا به حمام رفتن نمیدونی چه شیرین کاریایی از خودت در میاری اگر چند ساعت هم تو حموم بمونی خسته نمیشی بابا احمد بهم گفت که چندتایی عکسو و فیلم ازتون بگیرم. از حموم که اومدی اینقد خسته بودی که سریع لباستو پوشیدمو گذاشتمت تو تابت که خیلی هم دوسش داریو زود به یک خواب ناز فرو رفتی شب خوش خوب بخوابیو خوابای قشنگ ببینی زندگی منو بابایی شما با تشکر مامان طاهره     ...
16 اسفند 1392

مرواریدهای سپید

سلام دلخوشی زندگیمون جونم برات بگه چند وقتی اینترنتمون مشکل پیدا کرده بود برا همین نتونستم برات مطلب بنویسم عزیزدلم. و اما خبر جدید اینه نفسمون در تاریخ 29بهمن1392اولین دندونشو دراورد.مبارکت باشه گلمون به فاصله کوتاهی دومین دندونت هم در اومد عزیز دل مامان و بابا. دوتا دندون جلویی فک پایینت مامانم.حالا هر کی میره بیرون برا دختر گلم خوراکی میخره تا با دندونای خوشگلش بخوره.شما هم با تمام قدرتت خوراکیهاتو تیکه تیکه میکنی راستی مامان صدیقه برای دختر نازمون اش دندونی پخت خودت هم حسابی نوش جان کردی. به طور اتفاقی عمه عصمت و نصرت و پوریا هم اومدن تهران و از اش دخملمون خوردن.نوش جون همه مامانم کادو هم گرفتیها.مامانی ل...
16 اسفند 1392

زمستونه برفی و سرد

سلام به دخمل گلمون وای که چقد سرده.تو متن قبلی به دخملمون نوشتیم که انگار نه انگار که زمستونه. مامانی فک کنم خدا دلش برامون سوخت.١٥و١٦ بهمن٩٢دخملمون اولین برف زمستونیشو دید. یه کم سرما خورده بودی میترسیدم ببرمت بیرونو ازت عکس بگیرم. بابا احمدم سرکار بود.دیگه خاله زهرا اصرار کرد منم لباس تن خوشملت کردمو بردمت تو حیاط و با ادم برفی خاله زهرا ازت عکس گرفتم.قربون دخملمون بریم معلومه که تو هم ذوق کرده بودی. هوا خیلی سرده.ماهم چون کوچولو داریم باید بمونیم تو خونه تا شما خدایی نکرده مریض نشی. انشالله بزرگ شدی با بابا و مامانت میری برف بازی.به امید اون روز. راستی امروز برا اولین بار حس کردیم که میگی دایی.دایی اسدالله...
18 بهمن 1392