قدرت گرفتن اشیا برای اولین مرتبه
اولین نیمه شعبان و حضور عزیز دلم در جمکران
مسافرت تبریز_رود ارس_مرداد 92
20 دقیقه بعد از تولد
1/7/92
سلام خوشمل زندگیمون اتفاقات این شش ماهو برای عزیز دلم مینویسم.اومدنمون به تهران برای سکونت. رفتن اقاجون و مامان فاطمه به خونه خدا.نی نی دار شدن عمو داوود. اولین مسافرتت به تبریز بود خونه دوست بابا اقا ناصر(دوست دوران سربازی بابایی) اونا هم بتازگی نینی دار شده بودن که اسمش تارلا(به معنی کشتزار)بود. جاهای دیدنی که با هم رفتیم رود ارس_زرینه رود_قلعه بابک_ابگرم ابش احمد_مراغه_بناب_مشکین شهر بود.خیلی خوش گذشت با وجود شما البته بابا هم که دوستای کوه نوردی پیدا کرده بعضی از روزا منو تورو تنها میذاره و میره کوه(دربند) واکسن شش ماهگیتو هم فردا میزنی تو این شش ماه فوق العاده نازو دوست داشتنی شدی با ت...
نویسنده :
مامان طاهره و بابا احمد
15:04
1/1/92
سلام کبوتر کوچک خوشبختی بالاخره روز موعود رسید.مامانی ساعت 5:30 از خواب بیدار شد.نمازشو خوند بعد هم دعای حضرت زهرا_ عهد و زیارت عاشورا . اقا جون روی گلاب دعای معراج خوند و بهم داد. مامان صدیقه و مامان فاطمه و بابا احمد مامانو ساعت 6:30 بردند بیمارستان گودرز(یزد) مامان رفت وارد بخش شد و خانم پرستار مهربون مامانو اماده کرد تا عملش انجام بشه. بابا احمد همراه مادر بزرگها پشت در اتاق عمل منتظر مامان بودند مامان ساعت 8:1 رفت تو اتاق عمل و ساعت 8:10 عیدی سال 92رو از خدا تحویل گرفت مامان نیم ساعت بعد بهوش اومد و خانم پرستار مامانو وارد بخش کرد. چون بیهوش بودم نفهمیدم ساعت چند میوه زندگیمو دیدم...
نویسنده :
مامان طاهره و بابا احمد
15:02
14/1/92
سلام عزیزم.امروز خاله شوکت اومد دیدنت.عصر هم ما وسایلمونو جمع کردیم تا بیایم تهران موقع خداحافظی عمو داود خیلی گریه کرد واشک همرو دراورد. فردا هم با اقاجون ومامان جون خداحافظی کردیم چون اونها برای اولین بار میخواستن برن خونه خدا خلاصه به سمت تهران حرکت کردیم برای شروع یک زندگی جدید باحضورشیرین دخترم باتشکر مامان طاهره ...
نویسنده :
مامان طاهره و بابا احمد
22:40
13/1/92
سلام ماه مامان و بابا امروز اولین 13بدر دخترم بود .ما به اتفاق خانواده مامان و عموداوود و خاله حمیده باهم رفتیم چاورچی خونه ی خاله ی مامان . دخترمو بردیم تو شکوفه درختها ازش عکس گرفتیم. تو حیاط خاله نشستیم همه نگران بودن که یه وقت سرما نخوری. باهم خونه ی دایی محمد هم رفتیم عید دیدنی. فهیمه کلی ذوق کرده بود. بالاخره شام خوردیمو اومدیم انار . باتشکر مامان طاهره ...
نویسنده :
مامان طاهره و بابا احمد
18:11
8/1/92
امروز بند ناف دخترم افتاد .دیگه سنگینی گیره ی بند نافت اذیتت نمیکنه ماهم راحت عوضت میکنیم همش نگران بود که گیره باعث اذیتت بشه اما دکتر گفت بند ناف عصب نداره وبچه اذیت نمیشه باتشکر مامان طاهره ...
نویسنده :
مامان طاهره و بابا احمد
18:00


